|
فرهنگ و ادب( عشق جاودان) شعر و داستانک و متون ادبی
| ||
|
۱. دل تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود.
2. دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد. 3. خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندني ها قرار دهد. 4. غرور از فرشته شيطان ، و تواضع از خاك ، انسان مي سازد. 5. گرفتار گناه ، اسير هر دو عالم است. 6. حقيقت رنگ كردن مردم عينكي شدن خود است. 7. زني كه جواهر است از جواهرات براي خويش بت نمي سازد. 8. چشم دروغگو بيشتر از معمول پلك مي زند. 9. مطالعه يك كتاب تجربه يك زندگيست. 10. لبخند طاق نصرتي بر دروازه دل است. 11. كودكان خوبند اگر خلاف كردند بزرگترها را ادب كنيد. 12. رابطه اي كه با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه مي يابد. 13. چاله شكست پر است از انسان هاي تندرو. 14. دوست جديد دنياي جديد است. 16. هر كس در هنگام شكست ها نشكند پيروز است. 17. همه انسان ها در شهر خيال خويش اسطوره هايي منحصر به فردند. 18. زندگي ساختني است نه گذراندني. 19. جهان بزرگتر از آن است كه با كار تو خراب شود با گناه خود را خراب نكن. 20. غرور انهدام است مغرور نباش. 21. اي انسان بمان براي ساختن و نساز براي ماندن. 22. امروز فرصتي است براي جبران ديروز و ساختن فردا. 23. ارزانترين و زيباترين آرايش صورت لبخند است. 24. بقا از آن خداست باور نداريد از گذشتگان بپرسيد. 25. كسي كه هدف هاي بزرگ دارد بزرگ مي ميرد. 26. در ميدان عشق قاتل و مقتول محبوب يكديگرند ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸ باد می وزد ...میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 21:46 ] [ مهرکیا ]
* زیباست دیدن برق نگاهی که با تیزی و تندی تمام تا عمق وجودت میرود تا در ان اعماق حک کند دوستت دارم .* آنچه مرا به ادامه زندگی راغب میکند و قلبم را به طپشی تند وا میدارد دوستی چشمهای توست با نگاه سرگردان و نگران من .* عمر میگذرد و هرگز از من نمیپرسد ایا راضی به رفتش هستم یا نه!* وقتی تنهائی بر من چیره میشود وقتی از تو هم خبری نیست بتندی برق و باد میخواهم بروم و تقدیرم را با دیگری رقم بزنم تا بتو ثابت کنم معطل تو نمی مانم ودر این دنیا تا چشم کار میکند چشمها بدنبالم و در تعقیب دلم هستند و تنها تو نیستی که خواهان دلم هستی و اینگونه با غرور میروی و میخواهی منتظربمانم تا شاید یک روز بیائی و دستم را بگیری و با خود ببری....اما نمیدانم چرا تا دیگری می آید و میخواهد دستم را بگیرد و با خود ببرد و تقدیرم را با خود رقم بزند بتندی برق و باد از کنارش میروم وگوئی رفتنم بسان فرار است از او از هر کس غیر تو که آمده است مرا با خود ببرد....نمیدانم چرا اینگونه شده ام گاه فکر میکنم تو مرا طلسم کرده ای.نمیدانم شاید.* وقتی دلم از حرفها میشکند وقتی در برابر حرفها حرفی ندارم تا بر زبان آورم تنها یک راه میماند فقط نگاهت کنم تا شاید حرفهایم را از چشمهایم بخوانی ...* گاه چقدر نگاهم طولانی میشود چقدر حرف برای گفتن دارم آیانگاه تو باصبوری همه آن را میخواندم؟؟؟* بوسیدن دو عاشق گناه هست خدا؟؟؟ عشق بازی آنها چه؟؟؟کاش جواب تو مثل بندگانت نباشد وگرنه در آتشت مرا میسوزانی.* آنقدرلبریز از احساس شده ام که گاه نمیدانم عشق کدام است هوس کدامست و دوستی کدام؟؟؟؟احساساتم در هم آمیخته شدن خدایا مرزآنها چه شدحاکمین هر احساسم به جون هم افتادند اینگونه دنیای دلم بهم میریزد از نو همه را بیرون کن تا مرزهای قلبم را بسازم آنقدر واضح و محکم که شکی باقی نماند.* چقدر شیرین است آنچه دل نشین است.تقدیم به توکه میگوئی دوستم داری [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 17:23 ] [ مهرکیا ]
وقتی باید بدون تو سر کرد چه سود یک دقیقه بیشتر؟!
تنها دقیقه ای شبی را به بلندترین شب سال مبدل میسازد یا به تعبیری دیگر دقیقه ای به شبی منزلت یلدا شدن بخشید اینست معمای هستی اینست راز برتر شدن تنها به قدر دقیقه ای قدی قدمی و یاقدرو منزلتی حتی پنهانی. شب یلدا شبیست که به قدر دقیقه ای بیشتر بودنش منزلت خاص بودن به خود گرفت و میتوان با کنار هم بودن شاد بودن احساس نهفته شب را لمس کرد و دقیقه ها را بوسید اما دل گرفت... میان سطرهای شادی باید پرانتزی باز کرد و نوشت افسوس که در این شب تو دل خیلیا غم بیدارتر از هر شب دیگریست و این دلها یک دقیقه بیشتر باید باغم سرکنن پازل زندگی خیلیا جاهای خالی زیادی داره... مثل نبود عزیزان مثل نبود خیلی از بودن ها...که جای خالیش شده جا واسه حسرتها و عقده ها و غم ها و گله ها و خورده های دل شکسته بچه ها. مختصر بگم تو اوج شادی یاد غم دیگران باشیم و برای شادی دلشون از ته قلب خدارو صدا کنیم تا دلشون شاد بشه حتی اندازه همون یک دقیقه که به شبی اینگونه منزلت داد. شب یلداتون مبارک. [ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 22:43 ] [ مهرکیا ]
محرم دوباره اومد تا دل من و تو دگرگون بشه تا به یاد بیاریم انسانهائی رو که به خاطر حق و حقانیت خونشون و جونشونو فدا کردند وما شاید فرسنگها از این آدمها و این روحیات فاصله داشته باشیم.
محرم اومد و لباس تنمون سیاه شد تالباس دلمون سفید بشه . شاید هنوزم که هنوزه ندونیم کجای دنیا هستیم و چه تاریخی گذشته تا به ما رسیده. اما دل ما همیشه حقیقتو دیده چون حرفی حسی و عملی به دل میشینه و جاشو پیدا میکنه که واقعی و دور از دروغ باشه. یه آدمائی که به معنای واقعی آدم بودن تو گذشته بودن و خوبی ذات و شرف اونا با گذشت اینهمه سال خدشه برنداشته و با همه حاشیه ها و همه لفافه ها نابی و خالصیشو دلامون حس کرده و باور داشته.چون ناخوداگاه ما مارو به اونا دلبسته کرده و متوسل به قلب اونا قلبمون آروم میشه و امیدمون دوچندان. یه آدم وقتی بد باشه اگه همه دنیا بخوان خوب جلوه ش بدن نمیتونن چون بد از خودش تو عرصه زندگی و دنیایی که توش بوده اثر بدشو گذاشته و این پاک شدنی نیست . پس خوبی هم همینه و آدم خوب با همه حاشه ها و تمسخرا و به بازی گرفتنا و انکار کردنا خوب باقی میمونه و یه اثر خوب و جاودانه همیشه جاودانه میمونه. قلب ما بودن امام حسین حضرت عباس و همه یاران دلسوزشو حس میکنه و خوبی ودرستی این ادما تو قلب ما جاشو پیدا کرده که وقتی بهشون متوسل میشیم آروم میشیم. واقعه عاشورا تو تاریخ حک شد تا در دل و ذهن ما فقط یه چیزو حک کنه.. اینکه تلاش کنیم به انسانیت و حقانیت کلمه وجودیمون برسیم به چیزی که به خاطرش آفریده شدیم. محرم اومد تا دوباره از نو سر خط ساخته شیم. محرم اومد تا فقط یک کلمه به حقیقت برسیم. [ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 22:30 ] [ مهرکیا ]
عهدها و نذرها را محکم کنیم تا خدا کمکاشو مهربونیاشو نسبت به ما صدچندان کنه.....
یه قدم برداریم به سمت خدا او صد قدم به سمت ما بر میداره...پس به همین یه قدم یه قدم ها باید دل بست و امیدوار بود تا فاصله ها کم و کمتر شه.... به قولی از ما حرکت از خدا برکت. ..... هوای دلیست هوای پائیزی...جای تو اما خالیست. ..... قطره های باران یعنی بارش احساس یعنی پرواز به دوردست ترین خاطره ها. ... دستهای سردم فقط گرمای دستهای تو را میخواهد! ای داغ ترین عنصر هستیم ! با تو هستم ای عشق.
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 11:38 ] [ مهرکیا ]
برای داشتن عشق پاک از عشقم گذشتم...
نگذشتم تا لحظه های خالی از عشقم را با هوس پر کنم ... نگذشتم که با هر نامی غیر نام او باشم... من گذشتم تا او را به پاکی داشته باشم برای همیشه داشته باشم... دلخوش او بودم اما برای ساعتی نه همه ساعات زندگیم... گذشتم از یکساعت دلخوش بودن تا یک عمر دلخوش بودن و داشتنش باشم... اگر خدا بخواهد میخواهم به عشق جاودان برسم... امروز نذر عشق کردم و رسم این نذر وفاداریست به تنم روحم احساسم.. ادا میکنم نذرم را تو بپذیر ای خدائی که خالق عشق در قلب بندگانت هستی. [ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 22:15 ] [ مهرکیا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||